با تو! از اين جا تا آخر ِ دنيا... با تو!   

شب پُر از ترانه مي شه با تو!     قصّه عاشقانه مي شه با تو!

باغ ِ پاييزي ِ تنهايي ِ من،     باغ ِ پر جوانه مي شه با تو!

 با تو از خاطره ها سرشارم!     با تو تا آخر ِ شب بيدارم!

عشق ِ من! دستِ تو يعني خورشيد!

گرمي ِ دست ِ تو رو كم دارم!

 با تو بودن، با تو موندن، با تو رفتن آرزومه!

هر جا باشي، هر جا باشم، چشماي تو رو به رومه!

 پُرم از حس ِ رسيدن با تو!     عاشق ِ ستاره چيدن با تو!

همه قصه ها به آخر رسيدن،

ناتمومه قصّه ي من با تو!

 با تو مي شه شب ِ تاريك ُ شكست!

مي شه تا هميشه چشم به رات نِشست!

با تو مي شه زنده گی روُ دوره كرد!

دل به لحظه هاي تنهايي نبست!

 با تو بودن، با تو موندن، با تو رفتن آرزومه!

هر جا باشي، هر جا باشم، چشماي تو روبه رومه!

لینک
   چه خواهی گفت   

چه خواهی گفت روز حشر در پيش خدای من؟

جواب ناله ها و گريه هاي، های های من؟  

      بروز بی کسی افتاده ای را ترک می کردی       

 چو می رفتی از اين کاشانه ی محنت فزای من    

 اميد و آرزويم برده ای با خود که در دنيا     

نماند آرزوی زنده بودن از برای من    

بهار از شوق تو هر ساله سر می زد به اين خانه    

نمی آيد بهار امسال دگر در سرای من    

نهال فامتت دامن ز اشک ديده پروردم   

نبود ای سرو خوش اندام آخر اين سزای من   

 از اين رسواترم خواهی، ميان خلق چو مستان    

بند زنجير رسوايی و بدنامی به پای من    

زيادت رفته گر فصل خزان و برگ پاييزی؟

بياد آور رخ زرد و خزان برگهای من!

چه جمعه ی دلگيريه امروز

لینک
   یـادتـــــــــــــه ؟!!!   

بی تو مهتاب شبي٬ باز از آن کوچه گذشتم٬ همه تن چشم شدم٬خيره به دنبال تو گشتم٬ شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم٬ شدم آن عاشق ديوانه که بودم.

در نهانخانه جانم٬ گل ياد تو درخشيد     باغ صد خاطره خنديد٬ عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم     پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم    ساعتی بر لب آن جوی نشستيم     تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام       بخت خندان و زمان رام      خوشه ماه فرو ريخته در آب     شاخه ها دست برآورده به مهتاب     شب و صحرا و گل و سنگ      همه دل داده به آواز شباهنگ.

يادم آيد:

به تو گفتم: از اين عشق حذر کن! لحظه ای چند بر اين ؟آب نظر کن٬ آب آيينه عشق گذران است٬ تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛ باش فردا٬ که دلت با دگران است! تا فراموش کنی٬ چندی از اين شهر سفر کن!

و تو گفتی: حذر از عشق؟! ندانم . سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم٬ نتوانم!

روز اول٬ که دل من به تمنای تو پر زد٬ چون کبوتر ٬ لب بام تو نشستم. تو به من سنگ زدی٬ من نه رميدم ٬ نه گسستم... باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم  همه جا گشتم و گشتم. حذر از عشق ندانم٬ نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ريخت. مرغ شب٬ ناله تلخی زد و بگريخت...اشک در چشم من لرزيد٬ ماه بر عشق من خنديد!

يادم آيد که: دگر جوابی از تو نشنيدم پای در دامن اندوه کشيدم. نگسستم ٬ نرميدم. رفت در ظلمت غم٬آن شب و شب های دگر هم٬ نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم٬ نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

يادته قول دادی پيشم می مونی

  قصه عشق زير گوشم می خونی

نمی دونست دل وامونده ی من که تو رسم بی وفايی می دونی

امــــــــــــــــــروز

لینک
   تنها و منتظر   

در شهر شايد خيابانی          در خيابان شايد خانه ای          در خانه شايد اتاقی است    

و دختری نشسته در اين اتاق     در تاريکی نشسته و گريه می کند      

برای کسی که به او دل بسته است     کسی که رفته و فراموش کرده که او آنجاست    

تنها و منتطر

لینک