نگووووووووووووو   

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی ، که گمان کردم سر به سر این دل ساده می گذاری !

به خودم گفتم این هم یکی از شوخی های شاد کنند توست!

ولی آغاز آواز بغض گرفته من،در کوچه های بی دار و درخت خاطره بود!

هاشور اشک بر نقاشی چهر ه ام و عذاب شاعر شدن در آواره هر چه واژه بی چراغ!

دیروز از پی نگاهی سنگین، گذشته را مرور کردم!

از پی تقلبی بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!

باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!

شاید قتل مورچه هایی که در خیابان به کف کفش من می چسبیدند، این تبعید ناتمام را معنا کند!

یا شیشه ای که با توپ 3 رنگ من، در بعد از ظهر تابستان هشت سالگی شکست!

یا سنگی که با دست من ، کلاغ حیاط خانه مادربزرگ را فراری داد!

یا نفرین ناگفته گدایی، که من با سکه نصیب نشده او برای خودم بستنی خریدم!

وگرنه من که به هلال ابروی تو ، در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!

امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها، ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاطمان گذاشتم!

برای آن پنجره قدیمی شیشه رنگی خریدم!

یک سیر پنیر به کلاغ خانه مادربزرگ و یک اسکناس سبز به گدای در به در خیابان دادم!

پس تو را به جان جریمه این همه ترانه، دیگر نگو بر نمی گردی!

لینک
       

اون روزا ما دلي داشتيم ، واسه بردن
جوني داشتيم ، واسه مردن
كسي بوديم ، كاري داشتيم
پائيز و بهاري داشتيم
تو سرا ما سري داشتيم
عشقي و دلبري داشتيم

دريغ از اون روزا

گذشته ها در قاب کهنه خود با پرده فرسوده خاطره ها در اتاقی تاريک، اتاقی که هر گوشه اش تکرار است؛ تکراری از زمانهای رفته من، زمانهای بی تفاوت من؛ در اتاق من! گهگاه که پنجره را می گشايم بادی می وزد، بادی که سردس چندش آور غم را درونم می ريزد.زمانهای گذشته من، زمانهايی که هميشه برای همه کس فرارند اينک در مغز من رسوبی سخت داده اند رسوبی سرد و سنگين! چشمهايم را بر هم می زنند و آنها را با قطرات اشک می آرايند.

خدايا چقدر خوشبخت بودم!!!

ولی اکنون ، وای اکنون...

حتی کسی نيست که لحظه ای برايش بگريم. سر به پايش نهم تا اشک ريزم.خدايا چقدر تنهايم!

در اوح خنده هايم شيون زدن و در اوج شيون ها مات بر ديوتر سفيد روبرو که نقش گذشته بر آن است

دختری کوچک، دختری شاد!

مات بودن ار بی حاصلی زندگی...

ولی انگار هيچ کی صدای مرا نمی شنود

همه جا خسته يودن، همه جا! در خانه در لحظاتی که از درد به خود می پيچم چون ماری زخمی...تنها حرف است و حرف...کسی را نداشتن ! به هيچ اميد ار خواب بلند شدن و به خواب رفتن. مرگ جانکاهی است. مرگی که مدتهاست از آن می ميرم. ولی افسوس مردن من زندگی است. خدايا شاد بودم با من چه کردی؟ خدايا مرا هيچ نيافريدی! نه خوب نه بد ! بی تفاوت بی تفاوت! حتی نيزاری فاسد با لجنزاری متعفن نيز نيستم! شايد اگر بودم شادتر از اين بودم! شايد اگر برکه ای کوچک بودم از بارش باران و از تلنگرش بر سينه ام دردی احساس می کردم و چينی بر پيشانيم می انداختم! ولی افسوس!

خدايا اينهمه احساس نيست بودن را برای چه به من داده ای؟آيا تمام غم ها را بايد بر سينه نهم؟ ديگر مرا حتی سنگينی آنها هم خسته نمی کند! و زجر می کشم که ديگر حتی درد را هم نمی فهمم! انگار سنگم!

تو مرا اينگونه کردی خداااااااا

tanhaee

لینک
   تا که دق کردش و مرد.   

             زيراين طاق کبود، يکی بود يکی نبود          

   مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود.

اون اسير يه قفس، شب و روزش بی نفس، همهء آروزهاش پر کشيدن بود و بس.
تا يه روز يه شاپرک .... نگاشو به گوشه ای دوخت.
چشاش افتاد به قفس .... دل اون بدجوری سوخت.

زود پريد روی درخت ، تو قفس سرک کشيد، تو چشم مرغ اسير، غم دلتنگی رو ديد.
ديگه طاقت نياورد....
رفت توی قفس نشست ، تا که از حرفای مرغ ، شاپرک دلش شکست.
شاپرک گفت که بيا ، تا باهم پر بکشيم، بريم تا اون بالاها، سوار ابرا بشيم.
يه دفعه مرغ اسير، نگاهش بهاری شد، بارون از برق چشاش، روی گونش جاری شد.

شاپرک دلش گرفت، وقتی اشک اونو ديد ....
با خودش يه عهدی بست، نفس سردی کشيد.
ديگه بعد از اون قفس، رنگ تنهايی نداشت.
توی دوستی شاپرک، ذره هم کم نمی ذاشت.
تا يه روز يه باد سرد، ميون قفس وزيد ، آسمون سرخابی شد، سوز برف از راه رسيد.

شاپرک يخ زد و يخ......
مرد و موندگار نشد ، چشماش و روهم گذاشت ، ديگه اون بيدار نشد....
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد .
نگاهش به آسمون.
تا که دق کردش و مرد.
تا که دق کردش و مرد...

لینک