ای گل بر اشک خونينم نخند.   

29th June 2003
09:35 PM
 
 
 
 
سلام

هميشه در قلب مني

 

 

 بردی از یادم

دادی بر بادم

با یادت شادم

نمی دونم چرا هر چی این آهنگ گوش می کنم سیر نمی شم . صداشو زیاد تر می کنم و تکرار و تکرار ولی انگار بازم کمه . نمی دونم چرا همش خاطراتم جلوی چشمامه . شاید باید همه رو از بین ببرم.کاری که تو ازم خواستی. 

فراموشی و نابودی گدشته ها. اين نوشته ها مگه مال تو نبود؟ مگه حرف دلت نبود؟ يعنی انقدر از چشمت افتادم نازنينم؟

نمی دونم.نمی دونم چرا همش دوست دارم خاطراتم، گذشته ها رو مرور کنم.

نمی دونم تو شون چیه که منو می کشونه دنبال خودش. با اينهمه هیچی از یادم نرفته و نخواهد رفت.

               همه چيز از ياد ادم می ره جز يادش که هميشه يادشه

چه شد آن همه پيمان که از آن لب خندان بشنيدم و هرگز خبری نشد از آن

لینک
   بنویس نامه نویس   

بنویس نامه نویس     حرفای خوب خوب بنویس

بنویس وقتی تو نیستی      دیگه انگار چیزی نیس

بنویس نامه نویس     اگه عاشقانه نیس

حرفای بهتر بنویس

اگه خنده ش می گیره     گریه مو از سر بنویس

بنویس نامه نویس

بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه

بنویس پاکی من،پاکی ی نور و شبنمه

همه دوست داشتنم و نقطه به نقطه بنویس

بنویس قصه زیاده، ولی کاغذم کمه

بنویس خواستن من شمردنی نیس،بنویس

بنویس دل که به خاک سپردنی نیس،بنویس

بنویس خسته شدم،اون قده خسته که نگو

همه دلتنگی من که گفتنی نیس،بنویس ننویس،نه ننویس،هر چی که گفتم ننویس

ننویس،نه ننویس،هر چی دلت خواست بنویس

ننویس چون که براش نامه ها تکراری شده

چیزی از من ننویس،فقط براش راست بنویس    نامه نویس،راست بنویس

نامه نویس...

لینک
   به ياد يک هنرمند...   

خبر کوناه بود اما...

حسين پناهی، نويسنده ، کارگردان و بازيگر سينما ، تلوزيون وتئاتر درگذشت!

 

به زودي همه در زير خاک خواهيم خفت. خاکي که به هم مجال نداديم تا دمي بر آن بياسائيم.

 

فردا خانه ای که تا ابد مال ماست پر از گل لاهوت می شود ما اهل ماندن نیستیم خوب من! این را زخمهایمان شهادت می دهد!

روحش شاد.

 

چرا نمی شناسی ام؟!

چرا نمی شناسمت؟

می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد؛ فهمیدم!

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و به دردهای باد کرده روحم که از قاب تنم بیرون زده اند.

با توام بی حضور تو!

بی منی با حضور من!

می بینی تا کجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازک پروانه نشکند.

همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که زخمهایت، زخمهای مکررم بودند.

نخ های آبی ام تمام شده اند و گلهای بقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند.

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم!

لینک
   اين روزها بيشتر از هميشه دلم برای خودم می سوزه!   
لینک
   روز زن!؟   

مــادر، نـگــاه خــســتـه و تــاريــكـت     بـــا مـــن هـــزارگـــونـه سـخــن دارد
با صـد زبــان بـگـــوش دلــم گــويــد      رنــجـي كـه خــاطــر تـو ز مــن دارد
دردا كــــه از غـــبــــار كــــدورت‌هـــا      ابــري بـه روي مـاه تـو مـي‌بــيــنــم
سـوزد چـو بــرق خـرمـن جــانــم را      سوزي كه در نـگـاه تـو مي‌بــيــنــم
چشمي كه پر ز خنده شـادي بــود      تـــاريــك و دردنــاك و غــم‌آلــودست
جز سايه ملال به چشمت نـيسـت       آن شـعـلـه نـگـــاه پــر از درد اسـت
آرام خـــنــــده مــي‌زنـــي و دانــــم      در سينه‌ات كشـاكش طوفان است
لـــبـــخــنـــد دردنـــاك تـــو اي مــادر      سـوزنـده‌تر از اشـك يـتـيـمان اسـت
تلخ است اين سخن كه به لب دارم     مــادر بــلــاي جــان تـــو مــن بــودم
امـــا تـــو اي دريـــغ گـــمــان بـــردی    فــرزنــد مــهــربــان تــو مـــن بـــودم

 چه روزايی چه روزای خوبی داشتيم؛ کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتيم!

پارسال قلبتو هديه دادی و امسال هيچ! اين نيز بگذرد!

لینک
   چه...؟!   

چه سلامی ؟! چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد.

چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی ؟
! وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان نمی دهد.

چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.

چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روز دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.

چه سیبی ؟! وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.

چه تولدی؟!وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.

چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی ، حتی لحظه ای درنگ نیست که به تو هدیه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟!
وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.

چه نامه ای؟!  وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا،کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.


دریغ از یک شب بارانی،دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم آن خانه دور اما قشنگ،نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد .
این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت تمامش را خواندییک بار هم کار تو مثل کار ما،از کار گذشته باشد.


کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من

لینک
   بيقرارم، بيقراري عاقبت ديوانه ام ميكند...!   

 

لینک
   خدايــــــی هــم هســت!   

خدايــــــی هــم هســت!؟!

بشكنيم قفل سكوت و
كم كنيم فاصله ها رو
روي هر گوشه اين دل
حك كنيم اسم خدا رو....

لینک
   خدايااااااااااااااا   

خدايا گر تو درد عاشقي را مي كشيدی

تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدی

اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدی

پشيمون ميشدي از اينكه عشق و آفريدی

خدايا آسي و خسته به درگاهت طلوع كردم

نماز عشق را آخر به خون دل وضو كردم

دلم ديگر به جان امد در اين شبهاي تنهايی

بيا بشنو تو فريادي كه پنهان در گلو كردم

بگو هرگز سفر كردي سفر با چشم تر كردی

كسي را بدرقه با اشك با خون جگر كردی

ز شهر آرزوهايت به ناكامي گذر كردی

گل اميدت و پرپر به خاك رهگذر كردی

لینک