آخرين پرواز   

 پسرک دلش گرفته بود و تو تاریکی شب به تنهایی قدم می زد.هوا سر بود و برف زمینو سفید کرده بود دلش می خواست فقط راه بره. برگشت تا به جای پاهای خودش روی برفا نگاه کنه! ی پرنده کمی عقب تر روی زمین افتاده بود پرنده می خواست پرواز کنه اما بال و پرش شکسته بود . آروم آروم خودشو روی زمین می کشید.اشک تو چشماش جمع شده بود و از سرما به خودش می لرزید پسرک به سمت پرنده دوید با دست از زمین بلندش کرد پرنده رو تو بغلش گرفت و به سمت خونه حرکت کرد پرنده می لرزید پرنده هنوزم می ترسید اما چاره ای نبود…
پسرک پرنده رو به خونه برد گذاشت ی جای گرم . بهش آب و دون داد زخمشو درمون کرد.
پرنده روز به روز حالش بهتر می شد پرنده احساس خوشبختی می کرد روزها گذشت
پسرک و پرنده به هم عادت کرده بودند
پسرک پرنده رو دوست داشت تا اینکه ی روز براش قفس خرید. پرنده که قفسو دید به خودش لرزید باورش نمی شد که پسرک زندونیش بکنه اما…
پرنده که رفت تو قفس افسرده شد بازم دلش گرفت. می خواست از قفس فرار کنه اما نمی تونست…… پسرک پرنده رو دوست داشت. پرنده هم دلش می خواست پیش پسرک باشه اما نه تو قفس
پرنده دیگه اون پرنده سابق نبود. بی تاب و بی قرار بود.
پسرک هم دیگه اون پسر سابق نبود پرنده کوچولو رو آزار می داد.هر روز ی جوری اذیتش می کرد
پرنده می خواست فرار کنه اما نمی تونست محبت های پسر رو فراموش کنه هرروز عذاب می کشید ولی همه غمها رو تو دلش می رخت تا اینکه یه روز تصمیم گرفت که تیر خلاصو بزنه پرنده می خواست خود کشی کنه خودشو به درو دیوار قفس می کوبوند پرنده دیوونه شده بود انقدر این در و اوندر زد تا بال و پرش زخمی شد.
پسرک دوباره دلش برای پرنده سوخت از قفس در آورد و نگاهی بهش کرد هنوزم دوستش داشت پرنده رو گذاشت جلوی پنجره و زخمشو پانسمان کرد . پرنده دیگه می خواست فرار کنه. دیگه طاقتی نداشت .دیگه نمی خواست بمونه پسرک هم کنار پنجره ایستاده بود و نیگاش می کرد پرنده بال شکسته اش رو باز کرد تا بپره اما…
پرنده پرواز رو از یاد برده بود…
پسرک خواست نجاتش بده اما دیر شده بود
پرنده به سمت پایین سقوط کرد ترس وجودش رو گرفته بود اما شاد بود که دیگه همه چیز تموم می شه
با فرشته مرگ فاصله ای نداشت…
پرنده چشماش رو بست و تو ذهنش همه خاطرات خوب و بد گذشته رو به یاد آورد اون روزی که سنگ خورد و غرورش شکست حتی اون روزی که عاشق شده بود.
پسرک دلش لرزید به سرعت به سمت پایین دوید . وقتی که رسید پرنده رو تو دستش گرفت دستای پسرک می لرزید باورش نمی شد اشک تو چشماش جمع شده بود. پرنده چشماشو باز کرد نگاهی به چشم پسرک کرد و چشماشو برای همیشه بست…
پسرک هنوزم باورش نمی شد…

لینک
   سراب   

براي شنيدن تو  

كه هيچوقت برام حرفي نداري  

بايد بمونم اينجا  

شايد يه روز بياي ببيني  

تموم روزا مثل هم ، مثل هميشه  

صداي قشنگت همه جا شنيده ميشه  

اما خودت كه نيستي ، ببيني  

همش عذابه ، مثل سرابه وقتي مي خوام ديگه نيستي  

نيستي كه ببيني اشكام ديگه نمي تونن  

نريزن ، بمونن ، بسازن ، نميرن! 

لینک
   ای خداااااااااا   

ای خدا آه ای خدا ، از توی آسمونا
گوش بده به درد من ، که میخوام حرف بزنم
واسه یک روزم شده ، سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو ، واسه چی ساختی منو؟
توی این زندون غم ، چرا انداختی منو؟
ای خدا آه ای خدا ، از توی آسمونا
گوش بده به درد من ، که میخوام حرف بزنم
واسه یک روزم شده ، سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو ، واسه چی ساختی منو؟
توی این زندون غم ، چرا انداختی منو؟
چرا هر جا که میرم ، در به روم وا نمیشه
چرا هر جا دلیه ، میشکنه مثل شیشه
ای خدا حرفی بزن ، اگه گوشت با منه
این چیه که قلبمو داره آتیش میزنه؟
ای خدا آه ای خدا ، از توی آسمونا
گوش بده به درد من ، که میخوام حرف بزنم
واسه یک روزم شده ، سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو ، واسه چی ساختی منو؟
توی این زندون غم ، چرا انداختی منو؟

لینک
   دوباره...   

سلام.

رفتم تا وقتی که برمی گردم يکی ديگه باشم پر از شر و شور عشق. می خواستم به کارک درسم زندگيم ی سر و سامونی بدمو با شادی تموم برگردم سر خونه و وبلاگ خودم. اما امشب... ! امشب دلم اونقدر گرفته که دلم می خواد داد بزنم دارم خفه می شم. اين بغض لعنتی از سر شب داره ديوونه ام می کنه... خدايا آرومم کن دارم ديوونه می شم...ديگه نمی تونم...تا کی تحمل کنم. ديگه بسهههههههههههههه

سكوتم از رضايت نيست  
دلم اهل شكايت نيست  
هزار شاكي خودش داره  
خودش گيره ، گرفتاره  
همون بهتر كه ساكت باشه اين دل  
جدا از اين ضوابط باشه اين دل  
از اين بدتر نشه ، رسوايي ما  
كه تنهاتر نشه ، رسوايي ما  
كسي جرمي نكرده ، گر به ما اين روزها ، عشقي نمي ورزه  
بهايي داشت اين دل پيشترها ، كه در اين روزها نمي ارزه  
كه كار ما ، گذشته از شكايت  
هنوزم پايبنديم در رفاقت  
مي ريزه تو خودش دل غصه هاشو  
آخه هيچكس نمي خواد قصه هاشو  

لینک