گفتند : " بهار است   

 گفتند : " بهار است
پرده از پنجره بردار "
گفتم نه
باور نمي كنم
چرا كه هيچكس پرستوي غمگين صداي مرا
كه بر سيم تلگراف كز كرده بود
مخابره نكرد
در محكمه ي بي كسي
به جرم شاعر بودن گناهكارم شمردند
و هيات بي انصاف قبيله ام
راي به قتل نفسم دادند
و گلوي شعرم را بريدند
آنقدر ماندم
كه سايه ها افكار منقلبم را
جويدند
و تنم بوي كهنگي گرفت

گفتند : " بهار است
پرده از پنجره بر دار "

گفتم نه باور نمي كنم
مرغ خموشي بودم در حسرت يك قاب پرواز
از رويش خورشيد
بر چشمان منقرضم بيم داشتم
چرا كه كفتار سايه رد مرا مي پاييد
گفتند : " بهار است
باور كن
بي باور !!!"

لینک
   ناگهان گریه ام گرفت!   

همين امشب همين امشب که تولدمه حس می کنم بدترين شب دنياس درست وقتی همه دست تو دست با هم می گن و می خندن من اينجا گوشه اتاقم نشستم تنهای تنها...! اشتباه نکن! اونی که تو ميبينی من نيستم اونی که همش داره می خنده من نيستم!                                                          

 لعنتی کاش بغض تو گلومو می فهميدی. کاش اشک گوشه ی چشممو می ديدی! کاش...

لینک
   خنده هاي زورکي , اشکاي يواشکي   

نگاه خسته به درهاي بسته     کشتي دلها به گل نشسته
هوا چه دلگير دلا گرفته
دل نگروني هفت روز هفته
دفتر پير صداي خستم
ديگه پوسيده تو شب اسيره
دل که يه عمري پر از صفا بود      بس شده زخمي داره ميميره
نفس نمونده واسه ادامه
تنها رفيقم اين سايه هامه
ديگه بريدم خسته و پيرم
دروغ و حرفام تو خنده هامه

خنده هاي زورکي , اشکاي يواشکی


شب و روزي بي هدف , لحظه هاي الکي
ساعتهاي پر سوال , دل خوشيها تو خيال
حسرت پرنده دل که نداره پرو بال

و اين منم!!!!

باورت می شه همين هفته تولدم باشه؟!!!

لینک