تا که دق کردش و مرد.   

             زيراين طاق کبود، يکی بود يکی نبود          

   مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود.

اون اسير يه قفس، شب و روزش بی نفس، همهء آروزهاش پر کشيدن بود و بس.
تا يه روز يه شاپرک .... نگاشو به گوشه ای دوخت.
چشاش افتاد به قفس .... دل اون بدجوری سوخت.

زود پريد روی درخت ، تو قفس سرک کشيد، تو چشم مرغ اسير، غم دلتنگی رو ديد.
ديگه طاقت نياورد....
رفت توی قفس نشست ، تا که از حرفای مرغ ، شاپرک دلش شکست.
شاپرک گفت که بيا ، تا باهم پر بکشيم، بريم تا اون بالاها، سوار ابرا بشيم.
يه دفعه مرغ اسير، نگاهش بهاری شد، بارون از برق چشاش، روی گونش جاری شد.

شاپرک دلش گرفت، وقتی اشک اونو ديد ....
با خودش يه عهدی بست، نفس سردی کشيد.
ديگه بعد از اون قفس، رنگ تنهايی نداشت.
توی دوستی شاپرک، ذره هم کم نمی ذاشت.
تا يه روز يه باد سرد، ميون قفس وزيد ، آسمون سرخابی شد، سوز برف از راه رسيد.

شاپرک يخ زد و يخ......
مرد و موندگار نشد ، چشماش و روهم گذاشت ، ديگه اون بيدار نشد....
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد .
نگاهش به آسمون.
تا که دق کردش و مرد.
تا که دق کردش و مرد...

لینک