اون روزا ما دلي داشتيم ، واسه بردن
جوني داشتيم ، واسه مردن
كسي بوديم ، كاري داشتيم
پائيز و بهاري داشتيم
تو سرا ما سري داشتيم
عشقي و دلبري داشتيم

دريغ از اون روزا

گذشته ها در قاب کهنه خود با پرده فرسوده خاطره ها در اتاقی تاريک، اتاقی که هر گوشه اش تکرار است؛ تکراری از زمانهای رفته من، زمانهای بی تفاوت من؛ در اتاق من! گهگاه که پنجره را می گشايم بادی می وزد، بادی که سردس چندش آور غم را درونم می ريزد.زمانهای گذشته من، زمانهايی که هميشه برای همه کس فرارند اينک در مغز من رسوبی سخت داده اند رسوبی سرد و سنگين! چشمهايم را بر هم می زنند و آنها را با قطرات اشک می آرايند.

خدايا چقدر خوشبخت بودم!!!

ولی اکنون ، وای اکنون...

حتی کسی نيست که لحظه ای برايش بگريم. سر به پايش نهم تا اشک ريزم.خدايا چقدر تنهايم!

در اوح خنده هايم شيون زدن و در اوج شيون ها مات بر ديوتر سفيد روبرو که نقش گذشته بر آن است

دختری کوچک، دختری شاد!

مات بودن ار بی حاصلی زندگی...

ولی انگار هيچ کی صدای مرا نمی شنود

همه جا خسته يودن، همه جا! در خانه در لحظاتی که از درد به خود می پيچم چون ماری زخمی...تنها حرف است و حرف...کسی را نداشتن ! به هيچ اميد ار خواب بلند شدن و به خواب رفتن. مرگ جانکاهی است. مرگی که مدتهاست از آن می ميرم. ولی افسوس مردن من زندگی است. خدايا شاد بودم با من چه کردی؟ خدايا مرا هيچ نيافريدی! نه خوب نه بد ! بی تفاوت بی تفاوت! حتی نيزاری فاسد با لجنزاری متعفن نيز نيستم! شايد اگر بودم شادتر از اين بودم! شايد اگر برکه ای کوچک بودم از بارش باران و از تلنگرش بر سينه ام دردی احساس می کردم و چينی بر پيشانيم می انداختم! ولی افسوس!

خدايا اينهمه احساس نيست بودن را برای چه به من داده ای؟آيا تمام غم ها را بايد بر سينه نهم؟ ديگر مرا حتی سنگينی آنها هم خسته نمی کند! و زجر می کشم که ديگر حتی درد را هم نمی فهمم! انگار سنگم!

تو مرا اينگونه کردی خداااااااا

tanhaee

لینک