دوباره...   

سلام.

رفتم تا وقتی که برمی گردم يکی ديگه باشم پر از شر و شور عشق. می خواستم به کارک درسم زندگيم ی سر و سامونی بدمو با شادی تموم برگردم سر خونه و وبلاگ خودم. اما امشب... ! امشب دلم اونقدر گرفته که دلم می خواد داد بزنم دارم خفه می شم. اين بغض لعنتی از سر شب داره ديوونه ام می کنه... خدايا آرومم کن دارم ديوونه می شم...ديگه نمی تونم...تا کی تحمل کنم. ديگه بسهههههههههههههه

سكوتم از رضايت نيست  
دلم اهل شكايت نيست  
هزار شاكي خودش داره  
خودش گيره ، گرفتاره  
همون بهتر كه ساكت باشه اين دل  
جدا از اين ضوابط باشه اين دل  
از اين بدتر نشه ، رسوايي ما  
كه تنهاتر نشه ، رسوايي ما  
كسي جرمي نكرده ، گر به ما اين روزها ، عشقي نمي ورزه  
بهايي داشت اين دل پيشترها ، كه در اين روزها نمي ارزه  
كه كار ما ، گذشته از شكايت  
هنوزم پايبنديم در رفاقت  
مي ريزه تو خودش دل غصه هاشو  
آخه هيچكس نمي خواد قصه هاشو  

لینک