شمارش معکوس!   

دل به تو بستن اشتباه بود اشتباه

تو اين لحظه ها؛ درست مثل الان که همه وجودم نيازمند بودنته بازم نيستی! مثل هميشه.بازم منم و تنهايی هام. بازم منم و اشکام. بازم منم و اين شب لعنتی..بازهم..مثل هميشه و هنوز...

تکيه گاه سست و نا امن من .گله ای نيست؛

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

باورش برام سخت بود وقتی به خاطر خوب بودن رفتم زير سوال. وقتی به عاشق شدن محکوم شدم... وقتی...وقتی ... وقتی...

ديگه چيزی نمونده کمتر از ۱۷ روز ! فقط موندم چرا هی مکث می کنی.. هی امروز و فردا.. هی بهانه ای برای دوست داشتن...ولی ديگه خيلی ديره... خيلی؟!

داشتم گذشته ها رو دوره می کردم به اين نوشته برخوردم: می ترسم؛ می ترسم که روزی بيايد که ديگه عاشق و ديوانه ات نباشم و امروز...نه انکار نمی کنم.. هنوز هم دوستت دارم اما..ديگه طاقتم تموم شده.

از قصه ام بیرون برو !

hich

لینک