عروسک...   

عروسکا، عروسکای بی زبون من؛  می بينيد که چطوری غم درون سينه من رسوب کرده؟ ديو غم ذره ذره خون رگامو می مکه و بارون اندوه همه تنمو می شوره. عروسکا، عروسکای بی زبون من؛ زندگی پر شده از هياهوی دلقکا؛ از خريد و فروش احساس آدما...

ديگه زمون عهد و پيمون نيست...

ليلی تو چشای عشق دروغين گم شده و مجنون...

خوش به حالتون عروسکا ؛ که عروسکين...آسوده اين! حرف نمی زنين ! حرف نمی شنوين.

عروسکای زيبای من...

                                              دوستتون دارم

کاش همچون شما آسوده بودم ؛ دستی موهايم را می آراست و باران بوسه کودکی معصوم  پيکرم را بوسه می داد . کاش...

لینک