گفتند : " بهار است   

 گفتند : " بهار است
پرده از پنجره بردار "
گفتم نه
باور نمي كنم
چرا كه هيچكس پرستوي غمگين صداي مرا
كه بر سيم تلگراف كز كرده بود
مخابره نكرد
در محكمه ي بي كسي
به جرم شاعر بودن گناهكارم شمردند
و هيات بي انصاف قبيله ام
راي به قتل نفسم دادند
و گلوي شعرم را بريدند
آنقدر ماندم
كه سايه ها افكار منقلبم را
جويدند
و تنم بوي كهنگي گرفت

گفتند : " بهار است
پرده از پنجره بر دار "

گفتم نه باور نمي كنم
مرغ خموشي بودم در حسرت يك قاب پرواز
از رويش خورشيد
بر چشمان منقرضم بيم داشتم
چرا كه كفتار سايه رد مرا مي پاييد
گفتند : " بهار است
باور كن
بي باور !!!"

لینک