مرا به عشق خويش اميدوار نکن!   

مرا به عشق خويش اميدوار مکن

من غريبی در اين دشتم که راهم از اين مردم کوکی جداست!

مرا با عشق آوردند و با نفرت؛ راهی هيچستانم کردند!

من آن سرو بلنديم که با شاخه های پر از غم و اندوه به سوی هيچستان می روم.

من مسلمانی ديدم که آب می داد و جان می گرفت!

من کافری را ديدم که خون می داد و عمر خويش می گرفت برای هم کيش خود.

من در دام محبت تو ای برادر گرفتار شدم به خيال اينکه دام محبت از رهايی بهتره

ای روزهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

لینک