تولدم مبارک...   
۲۴ اسفندماه بیست و هفتمین بهار زندگیم را با غمی دلگیر تنها و غریبانه آغاز می کنم....بهارانی که خزانی برگ ریزان بود...هر بهار به امید شکوفایی نهال آرزوهایم ، ولی دست یغماگر وحشی طوفان ، شکوفه هایم را در ویرانه های گورستان آرزوها به دست خاک سپرد و رویاهایم ناکام در دل سرد زمان مدفون شد...۲۶ خزان دلگیر را پشت سر گذاشتم و حال در آستانه ۲۷ سالگی تنهای تنها ایستاده با دلی شکسته به شمع ها می نگرم و با خود می اندیشم هر شمع نشان سالی پر از امید و آرزو در روزگاران گذشته بود که اینک رویاهای شیرین نافرجام روزگاران گذشته ام را اشک می ریزد...و من با نفس سرد و خسته خود آنها را به سکوت دعوت می کنم تا دیگر بیش از این غربتم را به سوگ ننشینند...هر سال در سالروز تولدم با قلبی مملو از امید و آرزو کوبه زمان را محکم می کوبیدم و به روزگار آینده می گفتم که من آمده ام بالنده تر ، شکوفاتر قدبرافراشته تر ، با دلی پر از امید و آرزو...روزها از پی هم آمدند و رفتند و من بی تابانه منتظر به ثمر نشستن رویاهایم ، شبها با دنیایی از آرزوهای رنگین چشمهایم را به خواب می سپردم و با دیدن هر رویای شیرین خنده ای کمرنگ بر گوشه لبانم نقش می بست...وقتی سال کهنه آرام آرام کوله بارش را می بست و آرزوهایم را در کوله بارش جای میداد  و به خاطره ها سفر می کرد ...رویاهایم را می دیدم که برایم دست تکان می دادند و وعده های شیرین در سالی جدید را می دادند...سالها گذشت من قد برافراشته تر و نهال آرزوهایم اینک درختی شده بود بی بار و ثمر و من هنوز در حسرت به بار نشستن آن مانده ام...گفته ها را گفتم و با هر کلام اشکی از دیده فرو ریخت و ناگفته ها را در کنج خلوت دلم دعوت به سکوت کردم...بعد از سالها دیگر وعده های خیالی روزگار برایم رنگ و رویی ندارد و دیگر به راستی باورم شده که باید با آرزوهایم وداع گویم...تنها هدیه ام را در سالروز تولدم با خاموش کردن ۲۷ شمع سوزان به آرامی و با بغضی فروخورده از میان زرورقها باز می کنم... هدیه ام پیراهنی است که نه از رنگش خوشم می آید و نه از تار و پودش ...پیراهن تنهایی را به تن می کنم و در آیینه خود را می نگرم... چهره ام در آیینه زنگار گرفته زمان پوشیده از یک غم پنهانی است ...در سالروز تولدم من تنها و غریبانه در گوشه ای از این دنیای پرهیاهو آرام و بی صدا، بی هیچ انتظاری به استقبال عمری دیگر می روم...

هیچ کس پشت در نخواهد بود تا من چشم انتظارش بمانم...هیچ کس در خانه ام را نخواهد زد...تا با نزدیک شدن صدای قدمهایش قلبم به لرزه افتد و وقتی کوبه در را فشار داد خود را چون قویی سبکبال در آغوشش رها کنم و سرم را بر سینه گرم و مهربانش گذارم...گویی به یکباره همه دردها و غمها را به دست فراموشی می سپارم و در کنارش آرامش یابم...آرامشی دست نیافتنی که عمریست در حسرت آن می سوزم..             

لینک