---------> نوميدی <-----------   

جوجه کلاغ:سلام يه چيزی گير بيار بزن تو سرش رهات می کنه. غم تا وقتی که احساس کنه دوستش داری با تو مي مونه

اما من بهش سلام کردم

تو باغچه وسط ميدون٬رو يه نيمکت:مردی نشسته که وقتی رد می شين عينکی به چشمشه؛ لباس طوسی کهنه ای به تنش؛و ته سيگاری به لبش!

نشسته و وقتی دارين رد می شين صداتون می کنه؛يا خيلی ساده بهتون اشاره می کنه!

نبادا نگاش کنين٬نبادا محلش بدين٬بايد رد بشين؛ جوری که انگار نديدينش.

که انگار صداشو نشنفتين.بايد قدما رو تند کنين و بگذرين.

اگه نگاش کنين.اگه محلش بزارين؛ بهتون اشاره می کنه و اون وخ

ديگه هيچی و هيچکی

نمی تونه جلودارتون بشه؛ که نرين نگيرين تنگ دلش نشينين

اون وخ نگاتون می کنه و لبخندی می زنه و شما حسابی عذاب می کشين. سخ تر عذاب می کشين و اون بابا همينجوری لبخند می زنه!

و شما هم درست همونجوری لبخند می زنين؛ و هر چی بيشتر لبخند می زنين ؛ بيشتر عذاب می کشين.

و هر چی بيشتر عذاب بکشين؛ بيشتر لبخند می زنين!چيزيه که چاره پذيرم نيست.

و همون جا می مونين؛ نشسته! يخ زده و لخند زنون روی نيمکت.

اون دور و ور بچه ها بازی می کنن؛ رهگذرا می گذرن آروم

پرنده ها می پرن از اون درخت به اين درخت؛و شما همونجا می مونين رو نيمکت.

و می دونين؛ می دونين که ديگه: بازی بی بازی مث اون بچه ها!

می دونين که ديگه هيچ وقت خدا؛

نخواهين رفت پی کارتون آرووم؛ مث اين رهگذرا!

که ديگه هيچ وقت خدا نخواهيد پريد مث اين پرنده ها!

لینک