خوابم يا بيدارم...   

شب قدره! آخه خداجونم اينهمه صدات کردم بعد از اونهمه فقط ۵ دقيقه بايد آنلاين بشه و سلامی بکنه و بره فقط يا علی می گمعلی جونم تو نااميدم نکن.حالم زياد خوب نيست.ساعت ۱۰ شده. برای چند دقيقه آنلاين بشم چندنفری آنلاينند. دونفر پی ام ميدن و نفر سوم اونه نه باورم نميشه.حالا که اون هست من حالم خوب نيست.دستام يخ زده.ازش اجازه می خوام که برم: دوست دارم بمونی چند دقيقه ديگه هم می مونم اما نه طاقت ندارمشانس منه ديگه.خودشم تعجب می کنه. می گم بهش ديرتر زنگ می زنم. قبول می کنه.

ساعت ۱۱:۳۰ گوشی رو برمی دارم٬و شماره می گيرم بازم سلام و احوالپرسی. شروع می کنه به از خودش گفتن.و در آخر می رسه به تعريف از شعری که چند روز پيش براش گذاشته بودم. شعری که نمی دونم شاعرش کيه:

ديدی دلم شکست! ديدی چينی اصل قلب خويش؛ سپردم به دستهای خواهشت! ديدی... بی حواس!! پايت به سنگ خورد...افتاد بر زمين...شکست.ديدی چه بی صدا دلم شکست؟! ديدی حديث عشق و جنونت افسانه بود؟!! ديدی عاشقانه هايت فقط يک ترانه بود؟! ديدی عشق پاک من برايت بهانه بود؟! و کلام نگاهم برايت چه بيگانه بود؟! ديدی کوهکن؟ ديدی به جای کوه غم٬تيشه ات قلب من نشانه گرفت؟! ديدی قايق عشقم ز دريای محبت کناره گرفت؟! کبوتر دلم هوای آشيانه گرفت؟! آسمان غمم ابر ناله گرفت؟! ديدی عشقت حباب بود و در هوا شکست؟! ديدی دلم شکست؟! ديدی که ديوار صوتی هفت شهر عشق با ناله غمم شکست؟! ديدی دلم شکست؟! ديدی... نفهميدی!

عشق دلباختگيست. برای دلبر سوختگيست! با رنج و غم آميختگيست. ديدی صياد؟ ديدی کبوتر جلد بام تو در گوشه قفس بال و پرش شکست؟ ديدی؟؟؟ نه! نديدی٬ باور نمی کنم! ديدی کلبه چوبی اعتماد من با وزش خشک تو چه ناروا شکست؟! ديدی دلم شکست؟ ديدی زمن چه ماند؟؟؟ اشکی هميشگی.ديدی همبازی!! در بازی قشنگ مهر تو جر زدی بردی و جايزه ات...

بزار بخونم. با تار؟ نه با گيتارشروع می کنه:

ديدی دلم شکست؛ ديدی...

صدای هق هقم تو اتاق می پيچهنزدم و نخوندم که گريه کنیباشه!          مهرناز! تو هنوز مثل اون اولا منو دوست داری؟ آره! نه! خيلی بيشتر؛ خيلی بيشتر دوستت دارم

ساعت يکه نمی خوابی؟ نه٬ من هر شب تا ۳-۴ بيدارم.چی ميکنی؟ دوست داری بدونی؟! صبر کن! دفترمو باز کنم. اونايی که تو وبلاگم نوشتم رو برات بخونم.آها... اينا.مهرناز آدم شو.آدم باش...خب اينم از روزا و شبای من. خوشبختيمو می خواستی؛ اين خوشبختی منه! می بينی؟جوابی نميده. صداش می کنم. بغضش شکسته. از صداش معلومه

مهرناز ۱ چيزی بگم! قول بده نه نگیباشه. قول دادياباشه:

بزار فدات شم

خوشم نيومد

تو قول دادی

و شروع می کنه به خوندن:

اگه دستام خالی باشه... اگه باشم عاشق تو...

ديگه يادم نمياد خيلی حرف زد. خيلی. ساعت چنده؟ ۵:۳۰ صبحخودمونم باورمون نميشهبريم بخوابيم ديگه

۲ روز گذشتهنمی دونم! گيجم! مستم! حرفاش مهربونی بود يا...؟! اون برگشته يا نه؟! 

بازم با حرفاش مثل هميشه منو ديوونه کرد و...

خدايا آخر اين قصه چيه؟؟؟

لینک