در کلبه ام بمان!   

با من بمان که من      يک عمر بی اميد     همراه هر نسيم بگلزار عشق ها     در جستجوی يک گل خوشبو شتافتم     می خواستم گلی که دهد بوی آرزو      اما نيافتم.

شبهای بس دراز     با ديدگان مات    بر مرکب خيال نشستم اميدوار     دنبال يک ستاره فضا را شکافتم     می خواستم ستاره ی اميد خويش را       اما نيافتم.

بس روزهای تلخ     غمگين و نامراد      همراه موجهای خروشان و بی امان    تا عمق بيکرانه ی دريا شتافتم     شايد بيابم آن گهری را که خواستم     اما نيافتم.

امروز يافتم.

گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت    اما اکنون نشسته مرا روبرو تويی    آنکس که بود همراه باد صبا منم     آن گل که داشت بوی خوش آرزو تويی     ديگر شبان تيره نپويم در آسمان     تو آن ستاره ای که نشستی به دامنم     همراه موج دردل دريا نمی روم     تک گوهرم تويی که شدی زيب گردنم.

ای آرزوی من!

تو آن همای بخت منی کز ديار دور     پرپرزنان به کلبه من پرکشيدی     بربامم ای پرنده عرشی خوش آمدی     در کلبه ام بمان      زيرا تو هم چو من    يک آشيان گرم محبت نديده ای.

نوشين لبی که جان به تنم می دمد تويی     عمر منی که تاب و توان داده ای به من   

با من بمان که روشنی بخت من زتست      آری تويی که بخت جوان داده ای به من

لینک