بدون عنوان!   

بعضی از دوستان لطف کرده بودند و کامنت گذاشته بودند و وبلاگ نو رو تبريک گفته بودند. درسته وبلاگم نو هست. اما تا ۱ ماه پيش يه وبلاگ ديگه داشتم و حرفامو توی اون می نوشتم. هم اون وبلاگ ظاهرا هک شد و هم نوشته های اين وبلاگ با اون وبلاگ از زمين تا آسمون فرق داره!

اونجا پر از عشق و اميد بود و اينجا...

دوست داشتين نگاه کنين:

www.osian.persianblog.ir

بازم دلم گرفته؛خيلی وقته گرفته؛ تو با من چی کردی هر چی پی ام دادم بی جواب گذاشتی جواب موبايلتو هم نمی دی می دونم روز ميز بوده و ويبره يا نه! می خوای وفاداريتو به عشقت نشون بدي؟!

باشه قبول! به قول قديميا بی جوابی هم جوابيه.

بازم دلم برات تنگ شده  اما تو چي؟اصلا ياد من می کنی ؟ درباره من چی فکر کرده بودی که اينطوری نابودم کردي؟

چرا بازيچم کردي؟فکر کرده بودی کی هستی که اينطوری با من رفتار کردي؟

شنيده بودم آدما کم حافظه هستند اما تا اين حد؟

چه زود يادت رفت: عاشقتم هات؟...ميميرم برات هات؟ من همه دنيا رو به پات می ريزم هات؟ تو تنها کسی هستی که می پرستم هات؟ بهترين زندگی رو برات می سازم؟

حالا چی شد؟ همه چيز يادت رفت؟يادت رفت ازم قول گرفتی که برات بمونم؟ يادت رفت من تنها کسی بودم که می پرستيدي؟ چی شد اونی که تا نيمه های شب حرفای عاشقونه می زد؟

تقصير خودم بود! خود خود احمقم! فکر می کردم عاشقی. خاک بر سرم.

چطور باور کنم؟ چطور باور کنم که تو انقدر بد بودي؟ انقدر دروغ به من گفتی.مگه من هميشه التماست نکرده بودم که باهام رو راست باشي؟

خدايا من چقدر احمق بودم؟ چقدر احمقم که با همه اين ها بازم دوستت دارم.

حتی نتونستم نفرينت کنم! حتی نمی تونم برم سراغ يکی ديگه.

اينهمه وقت ادعا کردی عاشقی و بعد زدی زير همه چيز؟

پس چی شد اونيکه می گفت من بچه جنوبم٬ سرم بره قولم نميره!

هميشه بهت می گفتم منو می زاری می ری؛ می گفتی هرگز!

روز آخر هم همينو گفتی عشق بهم رسيدن نيست!

آتيش می گيرم؛ وقتی می بينم من! منی که برا خيليا دست نيافتنی بودم به تو گفتم باشه و تو؛ تو قدر اين باشه رو ندونستی...

چطور تونستي؟ چطور دلت اومد با من با احساسم با شخصيت و غرورم بازی کني؟

يادته گفتم صبر می کنم. همه چيز رو تحمل می کنم و خم به ابرو نمی آرم.

آخه باورم شده بود عاشقی..فکر کرده بودم مجنون تکرار ميشه!

پرستيدمت مثل بت! هم خودتو شکستی هم منو. هم عهد رو هم دلو.

تاوون چی رو می خوای از من بگيري؟ عشق بی حد و مرزمو؟باورم نميشه که به اين راحتی رفتی سراغ يکی ديگه!

يادمه يکی از بچه ها برای اولين بار که منو ديد بهم پيشنهاد دوستی داد. گفتم نه! من نامزد دارم. ۱ بار خيلی بهم گير داد باهاش تندی کردم. نفرينم کرد. گفت الهی با يکی ديگه ببينيش. الهی از چشمش بيافتی.

خنديدم

فکر نمی کردم به همين راحتی....

حالا از وقتی خبر جدايی ما رو شنيده دست از سرم بر نمی داره! ميگه تو هم بيا انتقام بگير.

وااااااااااااای خدای من مگه می شه؟ مگه می تونم؟ يکی بياد جای تو؟

نه! نه!‌نه! نمی تونم هيشکی رو مثل تو دوست داشته باشم

شايد اونی که می گفت هيچوقت نگو دوستش داری دلش قرص می شه و می زاره و ميره راست می گفت!

بهت گفتم بدون تو می ميرم. خنديدی و گفتی هيشکی از جدايی نمرده

اگه اين مرگ نيست پس چيه؟ منتظری بيای تشييع جنازه؟ ممکنه بزودی بيای

هر چند من آنقدر مرده ام که ديگر هيچ چيز مرگ مرا ثابت نمی کند.

آره دارم خودمو برای مرگ حاضر می کنم.يادمه يکی از دوستام پارسال همين موقع دنبال راحت ترين و بهترين راه خودکشی بود بهش گفتم فلانی جوابش چی شد؟ گفت مهرناز تو حالت خوبه؟ ديشب زنگ زده بود که بيا بريم روانشناس.

گفتم بچه من اگه بخوام خوب باشم نيازی به روانشناس ندارم يادش رفته پارسال خودم براش ۱۰۰۰ جور فلسفه بافی کردم. فقط هم اون نبود و نيست. همين الانشم درگير يکی ديگم. اما برا خودم بسه!

ديگه خسته شدم؛ از اون جمله احمقانه که می گه اندکی صبر سحر نزديک است.

آره جا زدم!

لینک