ناگهان چقدر زود دير می شود...   

حالا زمين آرام گرفته ؛حالا غبارها فرو نشسته ؛حالا مصيبت کار خود را کرده ؛ حالا آن تاريخ بر جای مانده بر کتيبه ديوارهای خشتی از هزاره ها فروريخته ؛ حالا هموطنان کويری بم که چهره شان رنج آفتاب ساليان را باز می تابيد ؛
حالا آين کودکان سيه چرده با چهره ای آميخته از معصوميت و بی خبری ؛
بی ناله ای؛ حتی زير هوار هوار خاک و خشت و آجر خاموشی گرفته اند!
حالا زندگی شرمگين تر از هميشه زانوی اندوه به آغوش گرفته و به تماشای ويرانه های به جای مانده از يک شهر زنده که تا ديروز بر سينه کويری ميهن زندگی را نفس می کشيد٬ نشسته است.

دريغ و درد٬دريغ و درد٬دريغ و درد!

لینک