عشق...؟! نابودی عشق...؟!   

سلام.

روز اولی که اين وبلاگو زدم؛ هيچ نداشتم هيچ! تمام روز و شبم اشک بود و اشک! حتی قلبمو ازم گرفته بود.   فکر کن! يکی مياد می شه همون شاهزاده که هميشه منتظرش بودی. همونی که می خواست

ی قصری بسازه پنجره هاش آبی باشه من باشم و اون باشه و يک شب مهتابی باشه!

آره شاهزادت بياد با دستای خودش قصرتو  نابود کنه بهت بگه

 روزای روشن خداحافظ! بگه تو برو سفر سلامت!

چه روزا و شبای سختی بود. چه شبايی که تا خود صبح اشک ريختم. عشقم به همين آسونی از دست رفته بود. باورم نميشد! می خواستم اولين و آخرينم باشه! روزا گذشت و گذشت؛ تا اون شب که برگشت و گفت:

اگه دستام خالی باشه     اگه باشم عاشق تو...

اما چه عشقی؟

 وقتی يکی همه دنيات باشه و توبرای اون حتی اندازه يکی هم نباشی! 

بعد از ی مدت جا زدم بی تفاوتی هاش دلمو تيکه تيکه می کرد!

من کسی رو می خوام که عاشق باشه    اول و آخرش شقايق باشه

 هر کاری کردم که ازش متنفر بشم:

 پا رو عشقت می زارم می رم و تنهات می زارم!

 هر کاری می کردم که بتونم ازش دل بکنم اما... ديگه تصميم خودمو گرفتم:من! من دوستش دارم برای تموم عمر. می دونم

ما به هم نمی رسيم مثل خورشيديم و ماه 

اما دوستش دارم

من می مونم تا که نگن عشق ديگه بی دووم شده

من می مونم تا که نگن دوره عشق تموم شده

آره عزيزان شما که می گين عشق يا نابودی عشق؟

نمی دونم چی بگم خودمم نمی دونم فقط می دونم دوستش دارم. چی بگم؟ باورتون نميشه به خدا! همونی که همين ديشب بهم گفت دوستم داره بهم گفت : تو مال منی؛ الان ماههاست می گم بيا ببينمت اما... تو به اين چی می گی؟

ای کاش می فهميدم چرا دوستم داره! چرا رفت؟ چرا برگشت؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

با سر زلف تو دل را سرو کاری است که بود 

 زآتش عشق تو در سينه شراری است که بود

دوستت دارم ها کوتاه نيست!

لینک