....   

گفتم نميام! گفت منتظرم. گفتم شايد بيام! گفت منتظرم. گفتم معلوم نيست بيام! گفت منتظرم.

گفتم:... گفت:...!

بعضی از دوستام زنگ زدند٬ گفتم شايد! حالا بمونه که مدتها بود که روز شماری می کردم برای اين قرار! مطمئن بودم که اين قرارو حتما مياد. وقتی رسيدمبه همون کافی شاپی که پارسال بهترين روزا رو توش گذرونديم با تموم وجود می لرزيدم. بـــرگـــردم؟! نـــــــــه! رفتم تو. حتی توانايی اينو نداشتم که سرمو بالا بگيرم که کل جمع رو باهم ببينم.۱۷-۱۸ نفری از بچه ها جمع بودند.يکی يکی شروع کردم. بعضيا رو می شناختم و بعضی ها رو نه  وقتی تموم شد يه نگاه کلی کردم! نه! نبود! گمشده من نبود. رفتم و کنار يکی از دوستام نشستم و شروع کرديم به حرف زدن. ده دقيقه بعد در کافی شاپ باز شد. نگاه کردم  اونم اومد يکی يکی شروع کرد به سلام و احوالپرسی. وقتی دستاشو گرفتم تو دستم٬ دلم می خواست که اون دستا تا هميشه تو دستم بمونه!

اگه دستات مال من بود        جوون به دستات می سپردم.

رفت و کنار چند تا از بچه ها نشست؛ هراز گاهی زير چشمی نگاش می کردم . ۱بار چشامون تو هم گره خورد لبخند زد... ۱ ساعتی که گذشت بچه ها کم کم بلند شدند که برن! ۷-۸ نفر فقط مونده بودند. صداش کردم گفتم می خوام باهات خصوصی حرف بزنم. گفت بيا بريم! رفتيم به سمت ۱ ميز ديگه!

نگاش کردم! نگام کرد! گفتم خب دوشنبه ميری مواظب خودت باش. گاه گاهی از خودت بهم خبر برسون. کادويی تولدشو با ۲ تا نامه بهش دادم. گفت زحمت کشيدی. گفتم ناقابله! می تونستم برات پست کنم اما می خواستم خودتو ببينم. کلی حرف داشتم که بهت بزنم اما حالا که ديدمت همه حرفام يادم رفته! گفتم: نامه اول رو همون روز تولدت برات نوشتم:

چه بی تابانه می خواهمت ای دوريت آزمون تلخ زنده بگوری!

و نامه دوم هم برای بدرقه ات:

می بوسمت به اشک!

گفتم شايد نامه اول برای تو ارزشی نداشته باشه اما من هنوزم فقط تورو لايق اون حرفا می دونم. فقط تو!

فقط نگام می کرد!

گفتم تموم وجودم پر از سواله! سوالای بی جواب! وقتی برگشتی تموم دنيامو به پات ريختم گفتم حاضرم هرکاری کنم.چرا اونيکه الگوش خدابيامرزی بود که هميشه مظهر خوبی و مهربانی بود بايد دل منو بشکونه.چرا برای بار دوم خوردم کردی؟ لهم کردی؟ چرا تو؟ چرا؟ چرا بامن؟ چرا؟

فقط نگام می کرد!

با تموم وجود می لرزيدم. اشک جلو چشمامو گرفته بود! دلم می خواست يه چيزی بگه اما اون فقط نگام می کرد.تو رو خدا يه حرفی بزن! هميشه اين سکوتت ديونم کرده! و اون فقط نگام می کرد!

گفتم برنامت چيه؟گفت من که برنامم معلومه. بغض تو صداشو حس کردم اما اون غرور لعنتيش...گفت تو چی؟گفتم دنبال کارم! گفت بشين درس بخون. برای سال ديگه. گفتم با چه اميدی؟ سکوت٬ سکوت٬ سکوت!

گفتم هزار قول بهم دادی همه آيندمو ساختی و حالا... ولی من فقط ۱ قول بهت دادم. هنوزم پای حرفم و قولم هستم. گفت فکر کن و کاری که فکر می کنی درست تره همونو بکن! گفتم: منتظرت می مونم!

و حالا من موندم ويه انتظاری که شايد هيچوقت  سر نرسه!

من موندم و من! من موندم و اون نگاهها!من موندم و خاطرات! من موندم و اشکهای گاه و بيگاه! من موندم و شب بيداری ها. من موندم و...

لینک