چه خواهی گفت   

چه خواهی گفت روز حشر در پيش خدای من؟

جواب ناله ها و گريه هاي، های های من؟  

      بروز بی کسی افتاده ای را ترک می کردی       

 چو می رفتی از اين کاشانه ی محنت فزای من    

 اميد و آرزويم برده ای با خود که در دنيا     

نماند آرزوی زنده بودن از برای من    

بهار از شوق تو هر ساله سر می زد به اين خانه    

نمی آيد بهار امسال دگر در سرای من    

نهال فامتت دامن ز اشک ديده پروردم   

نبود ای سرو خوش اندام آخر اين سزای من   

 از اين رسواترم خواهی، ميان خلق چو مستان    

بند زنجير رسوايی و بدنامی به پای من    

زيادت رفته گر فصل خزان و برگ پاييزی؟

بياد آور رخ زرد و خزان برگهای من!

چه جمعه ی دلگيريه امروز

لینک