بر سنگ مزارش...   

من امشب زبانی می خواهم از درد تا شعر چشمهايم را با غزل اشک بسرايم

كم كم ك وقت خداحافظي ما رسيده
هواي تازه تنهايي ها از راه رسيده
طعم يك بوسه پنهوني به لبهام رسيده
بغلم كن آخرين بار ، وقت رفتن رسيده
يه كمي خنده واسه روزاي باروني دارم
كه خيال دارم توي كيسه دم دستم بذارم
دو سه خط شعر و غزل ، حرفاي موندني دارم
كه مي خوام توي جيبم نزديك قلبم بذارم
به درختي كه رو ساقه اش اسم ما كنده شده
يه وري تكيه زدم ، گفتم دلم خسته شده
دل من ، تنگ ٍ من و تنهايي هاش شده
هواي تازه مي خواد ، نفس تو سينه حبس شده ...


نمي بخشم تو را تا زنده هستم
به روي دل همه درها رو بستم
ببين عشقت به حال من چه ها كرد
چه آروم در درون خود شكستم
نمي بخشم تو را براي قلبي
كه شبها تا سحر به پاي تو سوخت
نمي بخشم تو را براي چشمي
كه منتظر به اين پنجره ها بود ...

بر سنگ مزارم بنويسيد که آشفته دلی خفته در اين غربت خاموش

آنجا بنويسيد که او زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته فراموش

لینک